تبليغاتX
مشکی پوش کوچک

یادداشت اختصاصی رضا صادقی برای مجله ایران دخت/ شماره 34

رضا صادقی امسال برای امامی که نامش را از او گرفته، آهنگی اجرا کرده که به گواه آنهایی که کار را

شنیده اند، حس و حال عجیبی دارد. صادقی به ما لطف کرد و درباره ساخت این قطعه و حال و هوایش با

امام رضا مطلبی را برایمان نگاشت.

نمی خواهم حرف های قلمبه سلمبه بزنم. می خواهم خیلی ساده و راحت درباره این قطعه ای که برای

امام رضا خوانده ام، صحبت کنم. من ارادت خاصی به ائمه اطهار دارم و اعتقاد دارم که نباید به اسم

مبارک ایشان، نان خورد. همین کرامت و محبت شان که بر ما هست، جای سپاسگذاری از خدا دارد.

گستاخی و جسارت است که بخواهیم با اسم شان به مسائل تجاری فکر کنیم. مصطفی منصوریار که

برادر کوچک من است از من خواست قطعه ای را که انتخاب شده بود، بخوانم. می گفت : " دوست

دارم این قطعه را تو بخوانی. دلم می گوید تو باید این کار را اجرا کنی." اما بی تعارف بگویم نمی دانم

چرا یک چیزی وارد نمی شد که ملودی را شروع کنم. به هر حال از مصطفی خواستم تا چند شعر را برایم

بیاورد تا یکی را انتخاب کنم و رویش کارک کنم. قطعه ای از ساخته های دوست عزیزم بنیامین را به من

دادند که ملودی بسیار قشنگی داشت اما احساس می کردم با صدای من جور در نمی آید. این لطف و

محبت بنیامین بود که این قطعه را برای من ساخته بود. همچنان نمی توانستم پای کار بنشینم. یک

شعر زیبا هم به من رسید که خیلی دوستش داشتم. این شعر یکی دو. ماه دست من بود. با خودم می

گفتم یا کار را خوب انجام بده یا اگر قرار است بد انجام شود، اصلا سراغش نرو. یک شب پشت پیانو

نشسته بودم و مشغول فکر روی همین قطعه بودم که آقای پورحسینی از دوستان بسیار خوبم دو سه

بار با من تماس گرفت. من عموما وقتی مشغول کارم، پاسخ تلفن را نمی دهم. مشغول پیانو زدن بودم

که یک چیزی برای کار دربیاید، دیدم یک اس ام اس هم از طرف آقای پورحسینی آمد. گفتم لابد کار

مهمی دارد که اس ام اس هم زده. آن را خواندم. به خداوندی خدا، جمله ای را که می گویم، در این اس

ام اس آمده بود: " من همراه با یکی از همشهریانت جلوی در حرم امام رضا هستم و نمی دانم چطور به

یادم آمدی که زنگ زدم." نمی دانم چه سری بود در این ماجرا. آیا یک پس گردنی از خدا بود یا محبت؟

احساس طلبیدن آقا را باور کردم، این قدر برایم جالب بود که تصمیم گرفتم همان شب، کار را تمام کنم.

بخضی از ترانه این کار را بسیار دوست دارم. جایی که می گوید :

" بلکه پای ما رو که پابندتیم/ رو به آسمون هشتم واکُنی"

ترتیب کلمات پا و آسمون هشتم در این بیت برای من که با عصا راه می روم، حال ویيه ای داشت. انگار

باید این شعر را من می خواندم.اصلا مال من بود.

وقتی مشغول کار روی این قطعه بودم، مصطفی به من می گفت که دوست داری کار بقیه بچه ها را

بشنوی. من قبول نمی کردم. دوست داشتم فقط کار خودم را انجام بدهم.واقعیت این است که وقتی

اولین بار به ساخت چنین قطعه ای فکر کردم، اصلا بحث این آلبوم مطرح نشده بود. کار بسیار خاصی

شده است که رضایت مرا به شدت جلب کرده است.

اسم من رضاست و اسم خواهرم معصومه. هردوی این اسامی را هم پدربزرگم انتخاب کرده. همان زمان

کودکی هم با پدربزرگم به مشهد مقدس رفته ام؛ در سن دو سالگی. احساس می کنموقتی باید به

حرم امام رضا بروم که چیزی نخواهم. زمانی که دل پرواز کند. دوست دارم وقتی که حرم این بزرگوار را می

بینم، نگویم این را می خواهم، آن را می خواهم. شان این بزرگ، آن قدر بالاست که خواستن این

چیزهای کوچکف خنده دار است. دوست دارم برای تشکر از بودن ها به حرم امام رضا بروم. من با لبخند

خدا و محبت این بزرگان به این جایگاه امروز رسیده ام که مردم مرا در خلوت هایشان پذیرفته اند و به

همین دلیل همیشه سپاسگذارشان خواهم بود.

تو کدوم حقیقتی که هر دلی.......... حستو ندیده باور می کنه

لحظه ای تصور خیال تو ................. حال عاشقاتو بدتر می کنه


پ ن : فیلم مستند رمز شب به کارگردانی مصطفی منصوریار در 21 آبان ماه توسط شرکت ایران گام منتشر خواهد شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط علی مشکی پوش |