مجله ی همشهری جوان/25 اسفند 1386/ شماره 160
رستوران و کافی شاپ رضا صادقی – پاتوق مشکی پوش ها

بلک شاپ را همه می شناسند اینجا؛ به خاطر رضا صادقی اش. کرکره کافه
ولی پایین است و یک مقوا هم زده شده روی شیشه که ایام اربعین
حسینی را تسلیت گفته. از بیرون کمتر شبیه کافه است و بیشتر شبیه بنگاه
املاک؛ کف سرامیک سفید و گمانم میز شیشه ای و صندلی های سیاه.
انتهای سالن هم توی تاریکی و ازپشت شیشه دیده نمی شود. کارگری از
پشت می گوید: « پلمب اش کردن، تعطیله! » می گوید 2 3 روزاست پلمب
شده. نشانه ای ولی برای تایید حرف او وجود ندارد. از بنگاه معاملات
مسکن که بغل کافه است سوال می کنیم.خانم میانسالی می گوید به خاطر
اربعین تعطیله. می پرسیم از حالا برای اربعین؟ خانم با ما می آید بیرون و
نگاهی می اندازد به کافه و می خندد: رضا صادقیه دیگه!
تماس میگیریم تا از خود رضا صادقی جویا بشویم. او با همان صدای گرم و
مهربان جواب می دهد. می گوید: « بلک شاپ از مبارک رمضان شروع به کار
کرده است و چند وقتی هست که به خاطر تغییر کاربری از کافی شاپ به
رستوران تعطیل است. این تغییر کاربری به دلیل مشکل خاصی نبوده. » می
گوید: « اماکن با ما نهایت همکاری را داشته است. فقط چون می خواستیم
که بلک شاپ را گسترش بدهیم و در سراسر تهران شعبه بزنیم، با راهنمایی و
مشورت اماکن فکر کردیم که برای رستوران راحت تر است.»

رضا صادقی ماهی2 3 بار به بلک شاپ سر می زند؛ معمولا سه شنبه ها و
جمعه ها. از استقبال مردم که می پرسیم، می گوید: « دوستان( همان
طرفداران را می گوید) بسیار ابراز لطف و محبت کردند و می کنند. راستش
آن اوایل بیشتر دوستان می آمدند تا رضا صادقی را ببینند اما حالا چون
کافی شاپ جا افتاده، می آیند که قهوه ای، چیزی میل کنند. من به شریکم
هم- که کمک بسیاری به من کرده- گفته ام باید محیط اینجا را طوری
بسازیم که محیط آرامی باشد. وقتی دوستان می آیند اینجا، قهوه میل کنند،
چای میل کنند، لذت ببرند از سرویس دهی و آرامش اینجا.»
می پرسم شده مردم بخواهند که برایشان قطعه ای را اجرا کنید؟
« بله، اما من ترجیح میدهم که در یک جمع بزرگ هنری اجرا داشته باشم. تا
به حال هم این اتفاق نیافتاده که اینجا ساز بزنم یا بخوانم.»
از او در مورد خاطرات بلک شاپی اش می پرسیم.
قشنگ ترین خاطره اش را از اینجا، نامه های زیاد دوستان ذکر می کند:« هر
بار که می آیم اینجا، آن ها را دریافت می کنم. با توجه به این که من تا به
حال خیلی ارتباط نزدیکی با مردم نداشته ام، اینجا شده پل ارتباطی من با
مردم. خدا را شکر 80 90 درصد خواست های من از راه اندازی اینجا برآورده
شده.»
تا به حال شده به کافی شاپ یا رستوران بقیه دوستان هم سر بزنید؟ اظهار
تاسف می کند و می گوید: « نه، ولی خیلی دلم می خواهد که به رستوران
آقای عابدزاده بروم و از نزدیک ببینمشان، یا کافه ی آقای یوسف تیموری که
در ستارخان است یا کافه آقای مصفا و خانم حاتمی.»
از انگیزه اش برای راه اندازی اینجا می پرسیم که آیا بیشتر اقتصادی بوده یا
دلایل دیگری هم وجود داشته؟
صادقانه می گوید:« دروغ چرا، انگیزه ی اقتصادی هم بوده، چون آینده ی
حرفه ای و مالی هنرمند خیلی تامین نیست. ضمنا من کمتر با مردم بوده ام
و اجرا نداشته ام. می خواستم که اینجا، پل ارتباطی بشود بین من و
دوستان.»


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
به نقل از وبلاگ جديدترين عکس ها و آهنگ ها :
همکاری رضا صادقی با کانديدای انتخابات مجلس هفتم
امروز می خوام از همکاری رضا صادقی با کانديدای انتخابات مجلس هفتم خبر بدم ...
ديروز منو دوستم رفتيم خيابون دانشگاه بندرعباس از جلوی خونه رضا صادقی که رد
می شديم ديديم خونه رضا صادقی شده پايگاه انتخاباتی آقای ديرباز و البته پارکينگ
خونه .... ديروز از طرف مخابرات به تمامی خط های ثابت بندرعباس sms همون پيامک
خودمون اومد که آقای رضا صادقی تو ستاد انتخابی اقای آشوری واقع در شهرک
پرواز اجرا داره ... ساعت حول و حوش 8:30 شب بود که منو دوستم گفتيم بريم يه
سری بزنيم ببينيم چه خبره که وقتی داشتيم نزديک می شديم که تا چشم کار می
کرد صف ماشين بود و جا پارک ( زرشک ) با هزار دردسر يه دو دور طول خيابون بالا
پايين کردیم تا جا پارک گيرمون اود ... بعد خلاصه راه نبود بری جلو ..يه زره جا
پيدا نمی شد وايسی چه برسه به صندلی خالی ... اخه می دونين آقای آشوری به
کسايی که اومدن بوده کارت شارژ ايرانسل هم می داد ... خلاصه آقای رضا صادقی
چند تا از اهنگ های زيباشو با صدای فوق العاده زيباش اجرا کرد و ديگه ساعت
داشت 10 می شد و بايد بر می گشتم خونه ... جای همتون خالی... چند تا از پسرا
رقصيدن ...
به نقل از وبلاگ جديدترين عکس ها و آهنگ ها :
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نيست بگيره
ولی خيلی تنگ ميشه... گاهی می ترسم بميره
اما بازم به خودش مياد و سوسو ميزنه
باز حياطه خلوت،سينمو جارو ميزنه
ميگمش تا کِی ميخوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمياره،ميپرسه با منی؟
با کی ام با توی عاشق پيشه سر به هوا
با توی ديوونه ی در به درِ بی سر و پا
با تو که هر چی دارم ميکشم از دستِ توئه
با تو که هر جا ميرم اسير دربستِ توئه
کِی ميخوای دست از سرِ آبروی من برداری
کِی ميخوای عقلی که دزديدی سرِ جاش بزاری
کِی ميخوای بزرگ بشی،سنگين بشينی سرِ جات
سر به راه بشی و دنيا رو نزاری زيرِ پات
دلِ من حالش خوشه... اصلا بلد نيست بگيره
ولی خيلی تنگ ميشه... گاهی ميترسم بميره
رضا صادقی
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|