تبليغاتX
مشکی پوش کوچک
  لحظه ديدار نزديك است  

  باز من ديوانه مستم

  باز مي لرزد،دلم،دست

  باز گويي در جهان ديگري هستم

سلام دوستاي مهربوني كه هميشه با نظراتتون منو شرمنده خودتون ميكنيد.بابت اين
چند روز نبودنم و آپ نكردن وبلاگ معذرت ميخوام.آخه حرفي نداشتم براي گفتن.در واقع اگه ميخواستم آپ كنم،بازم درباره مرگ مينوشتم،واسه همينم چند روزي آپ نكردم تا از حس و حال مرگ و اين جور چيزا بيام بيرون.دوستاي عزيزم،فقط يه درخواست داشتم،اونم اينه كه تو رو خدا انتقاد هم بكنيد.به خدا ثواب داره.در مورد اين آپ جديد هم بايد بگم كه اين بار بيشتر شعراي "سلطان مشكي "رو گذاشتم.حالا بريد پايينتر تا پست هارو بخونيد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |

پروردگارا،مرا ابزار آرامش خويش قرار بده

بگذار در هر جا كه نفرت است،عشق درو كنم

و هر جا آسيب است عفو

هر جا شك است ايمان

هر جا نوميدي است ايمان

هر جا تاريكي است نور و

هر جا غم است سرور

اي پروردگار عالم به من لطف كن تا بيشتر در پي تسكين بخشيدن باشم تا آرام شدن

همان طور كه مي فهمم،فهميده شوم

همان طور كه دوست دارم،دوست داشته شوم

زيرا در اثر دادن است كه دريافت ميكنم

در اثر بخشيدن است كه بخشيده ميشوم

در مزگ خود است كه در زندگي جاودان متولد مي شوم

" دعای فرانسیس مقدس"  

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |


قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلي بو  نكنم

جز به تو و به خوبيهات به هيچ كسي خو نكنم

قسم به اسمت كه تو رو تنها نذارم بعد از اين

اسم تو رو داد بزنم تا دم دماي آخرين

قطره به قطره خونم و يك جا به نامت ميكنم

دلخوشي هاي دنيا رو خودم به كامت ميكنم

مي برمت يه جاي دور

مي شم واست سنگ صبور

برات يه كلبه ميسازم

پر از يه رنگي پر نوره

روح دل و جون و تنم

نذر نگاهت ميكنم

دنيا ها رو فداي اون چهره ماهت مي كنم

هر چي كه باختي پاي من هر چي كه بردم مال تو

 دفتر شعر پيرمو وقتي كه مردم مال تو 

                             

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 0:17 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |

دلم گرفته
دلم عجيب گرفته
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوش بو،که روي شاخه هاي نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت خرمي،که در سکوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند
و فکر مي کنم
که اين ترنم موزون تا ابد
شنيده خواهد شد...
چرا گرفته دلت،
مثل آنکه تنهايي
چقدر هم تنها
دلم براي مرگ تنگ شده،با اين که نديدمش... 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |

قديما،خونه ها کوچيک بودن،کوچه ها بن بست
اما مي دونستي که براي عاشق شدن،هميشه اونجا يه نفر هست
حالا خونه ها بزرگن،کوچه ها،خيابونا،خيلي عريضن
اما افسوس دلا مرده،مردم شهر بزرگ،همه مريضن

از ته دل ديگه هيچ کس نميخنده
هيشکي به هيشکي ديگه دل نميبنده
از ته دل ديگه هيچ کس نميخنده
هيشکي به هيشکي ديگه دل نميبنده

قديما کوچه ها تنگ بودن،حالا ولي،دلان که تنگن
آدما با هم ديگه،همش تو جنگن
بيشتر عشقاي امروز
عشق نَه،مايه ننگن

از ته دل ديگه هيچ کس نميخنده
هيشکي به هيشکي ديگه دل نميبنده
از ته دل ديگه هيچ کس نميخنده
هيشکي به هيشکي ديگه دل نميبنده

نفسا تو سينه حبسه
آدم از همه مي ترسه
اعتمادي به کسي نيست
عشقي و هم نفسي نيست
قلب زندگي شکسته
نفسا،نفسا تو سينه حبسه

از ته دل ديگه هيچ کس نميخنده
هيشکي به هيشکي ديگه دل نميبنده
از ته دل ديگه هيچ کس نميخنده
هيشکي به هيشکي ديگه دل نميبنده

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |

به كي بگم كه دوريت

خواب شبامو برده

همين روزاست بهت بگن

چشم انتظارت مرده

به كي بگم غماتو

حسابي داغونم كرد

واسه دوري از تو

خسته و حيرونم كرد

كي باورش ميشه من

خونابه گريه كردم

عمرو جوونيامو

به جاده هديه كردم

گلاي ياسو مريم

شاهده اين گذارن

ميخوام كه زندگي كنم

اگه اونا بزارن

دلم برات چه تنگه

دنيا دلش چه سنگه

ميدونه خيلي پيرم

ميخواد باهام بجنگه

دنيا حسابي مارو

دور خودش دوونده

صبرم زياده اما

عمري ديگه نمونده

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |

نفس نمونده واسه ادامه

تنها رفيقم اين سايه هامه

ديگه بريدم،خسته و پيرم

گواه حرفام اين خنده هامه
 

خنده هاي زورکي اشکاي يواشکي
 
شب و روزي بي هدف لحظه هاي الکي

ساعتاي پر سوال،دلخوشي ها تو خيال

حسرت پرنده دل كه نداره پر وبال

اين دو روز زندگي،طي شده تو كهنگي

ميدونم ديگه بريدي،تو هواي خستگي

ميدونم خسته شدي،مرغ پر بسته شدي

 ميدونم طاقت نداري واسه سوز تشنگي

دلخوشي ها يه لحظه،به خندش نمي ارزه

از همه كس طلبكار،به دنيا زير قرضه

نه خط خطي نه ساده،مسافر دو نوع پيچ

يه جاده سخت و دشوار،به مقصد پر از پيچ

هواي تازه ميخواي،نگاه بي بهونه

خودِ خودِ صداقت،جواب عاشقونه

يه حرف راستي راستي،از ته دل ميخواستي

اون كه بسازه از نو،تو رو با همه كاستي

يک شب باروني بسه،براي از نو تر شدن

يک گل شمعدوني بسه براي عاشق تر شدن

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش |