برگشتم با همه آنچه داشتم،برگشتم
خسته از همه بي تفاوتيها
خسته از همه لج بازيهاي كودكانه
خسته از با خود بودن
خسته از با تو نبودن
دلتنگي هايم شكل تو شده
خواب هايم بوي تو را ميدهد
دست هايم شبيه دستهاي تو شده است
راستي دستهايمان چه شكلي بود؟
بال بال ميزدم كه برگردم
پرپر ميزدم كه ببيني ام
همه زندگي خلاصه شده بود در رسيدن
و حالا كه برگشتم
آيا مرا ميبيني؟
آيا مرا نقاشي ميكني؟
آيا برايم باز هم ميخواني؟
برگشتم با همه آنچه كه داشتم
نگو كه نمي شناسي ام
من شبيه ديروز توام
و تو حالا شبيه ديروز من
بيا تو ديروزي باش و بگذار من امروزي باشم
نگاهم كن،خيلي نگاهم كن،خيلي...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
جون ميکنيم تو زندگي , حس ميکنيم که زنده ايم
جوونيها رو باختيمو , فکر ميکنيم برنده ايم
نشون ميديم که کوهيمو , هيچکي حريفمون نشد
کوه شدن اختياري نيست , زندگي مهربون نشد
تا يک شکسته ميبينيم , واسش چه اشکا روونه
خودمونم خوب ميدونيم , که از دل تنگمونه
هي ميشکنيم ميسوزونيم , اصلا مهم نيست واسمون
اما تا مارو ميشکنن , ميناليم از دست زمون
ظاهر کارم که شده , قهقهمون به آسمون
کلي برو بيا داريم , اما چقدر بي همزبون
گول ميزنيم خودمونو , به آب و رنگ زندگي
عاشقي رو ميخوايم ولي , براي رفع خستگي
به سادگي دل ميديم و به سادگي دل ميکنيم
واسه يه لحظه دلخوشي , به هر دري در ميزنيم
روز و شبامون ميگذره , بي خبر از دل پير شده
يادش بخير جووني رو , وقتي ميگيم که دير شده
با همه اون برد و باخت , بايد که از نو زد و ساخت
بايد با رويا آشتي کرد , بايد که عشق رو خوب شناخت
جمله دوستت دارم رو بايد به جاش گفت و شنيد
دارو باشيم نه داروغه , بايد به آيينه رسيد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
دعوتت ميكنم امشب به نبودنم به يادم
تو به من دنيا رو دادي،من به تو خاطره دادم
دعوتت ميكنم امشب به دلي كه بي تو سرده
به دلي كه پاره پارست،به دلي كه توبه كرده
دعوتت ميكنم امشب به يه قطره اشك و هق هق
پَر پَر حادثه با تو،سهم من بغض دقايق
دعوتم كن كه بسوزم،توي شك دل بريدن
اي خدا،كي بود كه برگشت
سايه تو يا دل من؟
سايه تو يا دل من؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
رنگه ما رنگه عشقه
عشقمونم يه رنگه
ساده بگم تا زندم
مشكي برام قشنگه
بعضي ميگن كه حَرفه
بعضي ميگن كه وهمه
اوني كه مبتلا نيست
نميتونه بفهمه

+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 3:45 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
كِي ميخواي بشيني تا من
واست از خودم بگم بات
صبر تو چقدره تا من
بشكنم پشت يه آواز
عزيزم قصه نميگم،نميخوام بهم بخندي
يا فقط به احترامم،چشم رو هركي هست ببندي
نميخوام بونه بگيري كه چرا زخميه سينم
يا ازم دلت بگيره كه نشد تو رو ببينم
عزيزم،زخماي بابا،مال عشقه فوق العادس
به خدا اشكاي بابا،بي خودي نيست،بي ارادس
اگه ميبيني رفيقام،هنوزم مَردن و تنهان
اگه حتي يه ستاره نشده به اسمه بابا
غمي نيست،ما برقراريم
اون بالا يكي رو داريم
پشت ابره بي قراري
ما هنوز چشم انتظاريم
چشم به راه يه بهاريم
اون بالا يكي رو داريم
ما هنوز چشم انتظاريم
ترانه سرا:فرزاد حسني

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
غصه و اشك و حسرت
اول مشق عشقه
حالا همه ميدونن
مشکی رنگ عشقه

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|
دلم برات تنگ عزيز،يادي نمي کني ز من
دارم ديوونه ميشمو نمي بيني نياز من
مي خوام ببينمت ولي،فاصله از من تا خداست
خودم هزار و يک طرف همه حواسم به شماست
وقتي نمي بينم تو رو ، چشمهامو واسه کي بخوام
نفس برام سمي ميشه ، هوا رو واسه کي بخوام
انگار نه انگار که دلي براي بودن تو بود
رفتي و بين آدمها شدم يکي بود و نبود
يه جور واقعي تو رو حس ميکنم توي تنم
به جون تو بدون تو ديگه دارم دق مي کنم
صورت ماه تو عزيز ديوارهاي خونه شده
هرکي مي بينتم ميگه طفلکي ديوونه شده
تو رو خدا راضي نشو بيشتر از اين هدر بشم
ديگه بسه راضي نشو اينجوري در به در بشم

+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط علی مشکی پوش
|